معجزات پیامبر حضرت محمد (ص)

معجزات بر جمادات و نباتات

 نوع دوم معجزاتى است که از آن حضرت در جمادات و نباتات ظاهر شده مانند سلام کردن سنگ و درخت بر آن حضرت (امالى شیخ طوسى ص 341، حدیث 692، مجلس 12) و حرکت کردن درخت به امر آن حضرت (خرائج 1/155) و تسبیح سنگریزه در دست آن حضرت (مناقب ابن شهر آشوب 1/126. ) و حنین جذع (مناقب ابن شهر آشوب 1/126) و شمشیر شدن چوب براى عکاشه در بدْر (مناقب ابن شهر آشوب 1/160) و براى عبداللّه بن جحش در اُحد (مناقب ابن شهر آشوب 1/161) و شمشیر شدن برگ نخل براى ابودُجانه به معجزه آن حضرت (مناقب ابن شهر آشوب 1/161. ) و فرو رفتن دستهاى اسب سراقه بر زمین در وقتى که به دنبال آن حضرت رفت در اوّل هجرت (خرائج راوندى 1/23) و غیر ذلک و ما در اینجا اکتفا مى کنیم به ذکر چند امر :

 درخت حَنّانه

اوّل خاصه و عامه به سندهاى بسیار روایت کرده اند که چون حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم به مدینه هجرت نمود و مسجد را بنا کرد در جانب مسجد درخت خرمائى خشک کهنه بود و هرگاه که حضرت خطبه مى خواند بر آن درخت تکیه مى فرمود پس مردى آمد و گفت یا رسول اللّه، رخصت ده که براى تو منبرى بسازم که در وقت خطبه بر آن قرارگیرى و چون مرخص شد براى حضرت منبرى ساخت که سه پایه داشت و حضرت بر پایه سوّم مى نشست، اوّل مرتبه که آن حضرت بر منبر برآمد آن درخت به ناله آمد، مانند ناله اى که ناقه در مفارقت فرزند خود کند، پس حضرت از منبر به زیر آمد و درخت را در برگرفت تا ساکن شد، پس حضرت فرمود اگر من آن را در بر نمى گرفتم تا قیامت ناله مى کرد و آن را (حنانه) مى گفتند و بود تا آنکه بنى امیّه مسجد را خراب کردند و از نو بنا کردند و آن درخت را بریدند (خرائج 1/165 166، بحار الانوار 17/365) و در روایت دیگر منقول است که حضرت فرمود که آن درخت را کندند و در زیر منبر دفن کردند. (قصص الانبیاء راوندى ص 311، حدیث 417، چاپ الهادى، قم)

 درخت متحرّک

دوم در نهج البلاغه و غیر آن، از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام منقول است که فرمود من با حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم بودم روزى که اشراف قریش به خدمت آن حضرت آمدند و گفتند یا محمّد، تو دعوى بزرگى مى کنى که پدران و خویشان تو نکرده اند و ما از تو امرى سؤال مى کنیم اگر اجابت ما مى نمائى مى دانیم که تو پیغمبرى و رسول و اگر نکنى مى دانیم که ساحر و دروغگوئى. حضرت فرمود که سؤال شما چیست؟ گفتند بخوانى از براى ما این درخت را که تا کنده شود از ریشه خود و بیاید در پیش تو بایستد، حضرت فرمود که خدا بر همه چیز قادر است، اگر بکند شما ایمان خواهید آورد؟ گفتند بلى، فرمود که من مى نمایم به شما آنچه طلبیدید و مى دانم که ایمان نخواهید آورد و در میان شما جمعى هستند که کشته خواهند شد در جنگ بدر و در چاه بدر خواهند افتاد و جمعى هستند که لشکرها برخواهند انگیخت و به جنگ من خواهند آورد، پس فرمود اى درخت ! اگر ایمان به خدا و روز قیامت دارى و مى دانى که من رسول خدایم پس کنده شو با ریشه هاى خود تا بایستى در پیش من به اذن خدا. پس به حقّ آن خداوندى که او را به حقّ فرستاد که آن درخت با ریشه ها کنده شد از زمین و به جانب آن حضرت روانه شد با صوتى شدید و صدائى مانند صداى بالهاى مرغان، تا نزد آن حضرت ایستاد و سایه بر سر مبارک آن حضرت انداخت و شاخ بلند خود را بر سر آن حضرت گشودوشاخ دیگر بر سرمن گشود و من در جانب راست آن حضرت ایستاده بودم چون این معجزه نمایان را دیدند از روى علوّ و تکبّر گفتند امر کن او را که برگردد و به دو نیم شود و نصفش بیاید و نصفش در جاى خود بماند. حضرت آن را امر کرد و برگشت و نصفش جدا شد و با صداى عظیم به نهایت سرعت دوید تا به نزدیک آن حضرت رسید. گفتند بفرما که این نصف برگردد و با نصف دیگر متصل گردد. حضرت فرمود و چنان شد که خواسته بودند، پس من گفتم لا اِلهَ اِلا اللّهُ! اوّل کسى که به تو ایمان مى آورد منم و اوّل کس که اقرار مى کند که آنچه درخت کرد از براى تصدیق پیغمبرى و تعظیم تو کرد منم، پس همه آن کافران گفتند بلکه ما مى گوئیم که تو ساحر و کذّابى و جادوهاى عجیب دارى و ترا تصدیق نمى کند مگر مثل این که در پهلوى تو ایستاده است. (نهج البلاغه ترجمه شهیدى ص 223، خطبه 192)

 شباهت درخت متحرک با جریان ابرهه

فقیر گوید که (صاحب ناسخ) نگاشته که این معجزه که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم در تحریک درخت نقل فرموده با قصّه (ابرهه) و ظهور ابابیل مشابهتى دارد، زیرا که على علیه السّلام خود را وصىّ پیغمبر صلى اللّه علیه
-------------------------------------------------------------------------------------

معجزات بر حیوانات

 

 نوع سوّم معجزاتى است که در حیوانات ظاهر شده، مانند تکلّم کردن گوساله آل ذریح و دعوت او مردم را به نبوّت آن حضرت (بحار الانوار 17/398) و تکلّم اطفال شیرخواره با آن حضرت (مناقب ابن شهر آشوب 1/138) و تکلّم گرگ و شتر و سوسمار و یعفور و گوسفند زهرآلوده و غیر ذلک (ر. ک بحار الانوار 17/390 421، باب پنجم) از حکایات بسیار و ما در اینجا اکتفا مى کنیم به ذکر چند امر :

 تقاضاى آهو از پیامبر

اوّل راوندى و ابن بابویه از امّ سلمه روایت کرده اند که روزى حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم در صحرائى راه مى رفت ناگاه شنید که منادى ندا مى کند یا رسول اللّه ! حضرت نظر کرد کسى را ندید، پس بار دیگر ندا شنید و کسى را ندید و در مرتبه سوّم که نظر کرد آهوئى را دید که بسته اند، آهو گفت این اعرابى مرا شکار کرده است و من دو طفل در این کوه دارم مرا رها کن که بروم و آنها را شیر بدهم و برگردم. فرمود خواهى کرد؟ گفت اگر نکنم خدا مرا عذاب کند مانند عذاب عشّاران، پس حضرت آن را رها کرد تا رفت و فرزندان خود را شیر داد و به زودى برگشت و حضرت آن را بست. چون اعرابى آن حال را مشاهده کرد گفت یا رسول اللّه ! آن را رها کن. چون آن را رها کرد دوید و مى گفت اَشهدُ اَن لا اِل هَ اِلا اللّهُ وَ اَنَّکَ رَسُولُ اللّهِ و (ابن شهر آشوب) روایت کرده است که آن آهو را یهودى شکار کرده بود و چون به نزد فرزندان خود رفت و قصه خود را براى ایشان نقل کرد گفتند حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم ضامن تو گردیده و منتظر است، ما شیر نمى خوریم تا به خدمت آن حضرت برویم، پس به خدمت آن حضرت شتافتند و بر آن حضرت ثنا گفتند و آن دو (آهو بچه) روهاى خود را بر پاى آن حضرت مى مالیدند، پس یهودى گریست و مسلمان شد و گفت آهو را رها کردم و در آن موضع مسجدى بنا کردند و حضرت زنجیرى در گردن آن آهوها براى نشانه بست و فرمود که حرام کردم گوشت شما را بر صیّادان. (مناقب ابن شهر آشوب 1/132)

 شکایت شتر

دوم جماعتى از مشایخ به سندهاى بسیار از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده اند که روزى حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم نشسته بود ناگاه شترى آمد و نزدیک آن حضرت خوابید سر را بر زمین گذاشت و فریاد مى کرد، عمر گفت یا رسول اللّه، این شتر ترا سجده کرد و ما سزاوارتریم به آنکه ترا سجده کنیم. حضرت فرمود بلکه خدا را سجده کنید این شتر آمده است شکایت مى کند از صاحبانش و مى گوید که من از ملک ایشان به هم رسیده ام و تا حال مرا کار فرموده اند و اکنون که پیر و کور و نحیف و ناتوان شده ام مى خواهند مرا بکشند و اگر امر مى کردم که کسى براى کسى سجده کند هر آینه امر مى کردم که زن براى شوهر سجده کند (بحار الانوار 17/397) پس حضرت فرستاد و صاحب شتر را طلبید و فرمود که این شتر از تو چنین شکایت مى کند. گفت راست مى گوید ما ولیمه داشتیم و خواستیم که آن را بکشیم حضرت فرمود که آن را نکشید صاحبش گفت چنین باشد. (قصص الانبیاء راوندى ص 286، حدیث 383)

 رام شدن شیر

سوّم راوندى و غیر او از محدّثان خاصّه و عامّه روایت کرده اند که (سفینه) آزاد کرده حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم گفت که حضرت مرا به بعضى از جنگها فرستاد و بر کشتى سوار شدیم و کشتى ما شکست و رفیقان و متاعها همه غرق شدند و من بر تخته اى بند شدم موج مرا به کوهى رسانید و در میان دریا چون بر کوه بالا رفتم موجى آمد و مرا برداشت و به میان دریا برد و باز مرا به آن کوه رسانید و مکرّر چنین شد تا در آخر مرا به ساحل رسانید و در میان دریا مى گردیدم ناگاه دیدم شیرى از بیشه بیرون آمد و قصد هلاک من کرد من دست از جان شستم و دست به آسمان برداشتم و گفتم من بنده تو و آزاد کرده پیغمبر توام و مرا از غرق شدن نجات دادى آیا شیر را بر من مسلّط مى گردانى؟!

پس در دلم افتاد که گفتم اى سبع ! من سفینه ام مولاى رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم حرمت آن حضرت را در حقّ مولاى او نگاه دار. واللّه که چون این را گفتم خروش خود را فرو گذاشت و مانند گربه به نزد من آمد و خود را گاهى بر پاى راست من و گاهى بر پاى چپ من مى مالید و بر روى من نظر مى کرد پس خوابید و اشاره کرد به سوى من که سوار شو چون سوار شدم به سرعت تمام مرا به جزیره رسانید که در آنجا درختان میوه بسیار و آبهاى شیرین بود، پس اشاره کرد که فرود آى و در برابر من ایستاد تا از آن آبها خوردم و از آن میوه ها برداشتم و برگى چند گرفتم و عورت خود را با آنها پوشانیدم و از آن برگها خُرجینى ساختم و از آن میوه ها پر کردم و جامه اى که با خود داشتم در آب فرو برده و برداشتم که اگر مرا به آب احتیاج شود آن بیفشرم و بیاشامم. چون فارغ شدم خوابید و اشاره کرد که سوار شو چون سوار شدم مرا از راه دیگر به کنار دریا رسانید ناگاه دیدم کشتى در میان دریا مى رود پس جامه خود را حرکت دادم که ایشان مرا دیدند و چون به نزدیک آمدند و مرا بر شیر سوار دیدند بسیار تعجب کردند و تسبیح و تهلیل خدا کردند. مى گفتند تو کیستى؟ از جنّى یا از انسى؟ گفتم من سفینه مولاى حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم مى باشم و این شیر براى رعایت حق آن بشیر نذیر اسیر من گردیده و مرا رعایت مى کند، چون نام آن حضرت را شنیدند بادبان کشتى را فرود آوردند و کشتى را لنگر افکندند و دو مرد را در کشتى کوچکى نشانیدند و جامه ها براى من فرستادند که من بپوشم و از شیر فرود آمدم و شیر در کنارى ایستاد و نظر مى کرد که من چه مى کنم پس جامه ها به نزد من انداختند و من پوشیدم و یکى از ایشان گفت که بیا بر دوش من سوار شو تا تو را به کشتى برسانم نباید شیر رعایت حق رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم را زیاده از امت او بکند، پس من به نزد شیر رفتم و گفتم خدا ترا از رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم جزاى خیر بدهد، چون این را گفتم، واللّه دیدم که آب از دیده اش فرو ریخت و از جاى خود حرکت نکرد تا من داخل کشتى شدم و پیوسته به من نظر مى کرد تا از او غایب شدم. (خرائج راوندى 1/136)

 مار در لباس پیامبر

چهارم مشایخ حدیث روایت کرده اند که چون حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلم اراده قضاى حاجت مى نمود از مردم بسیار دور مى شد. روزى در بیابانى براى قضاء حاجت دور شد و موزه خود را کند و قضاى حاجت نموده وضو ساخت و چون خواست که موزه را بپوشد مرغ سبزى که آن را (سبز قبا) مى گویند از هوا فرود آمد موزه حضرت را برداشت و به هوا بلند شد، پس موزه را انداخت مار سیاهى از میانش بیرون آمد و به روایت دیگر مار را از موزه آن حضرت گرفت و بلند شد و به این سبب حضرت نهى فرمود از کشتن آن. (مناقب ابن شهر آشوب 1/179 180، قصص الانبیاء راوندى ص 312، حدیث 421)

فقیر گوید که نظیر این از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده و آن چنان است که (ابوالفرج) از (مدائنى) روایت کرده که سیّد حمیرى سوار بر اسب در کناسه کوفه ایستاد و گفت هر کس یک فضیلت از على علیه السّلام نقل کند که من او را به نظم نیاورده باشم این اسب را با آنچه بر من است به او خواهم داد، پس محدّثین شروع کردند به ذکر احادیثى که در فضیلت آن حضرت بود و سیّد اشعار خود را که متضمن آن فضیلت بود انشاد مى کرد تا آنکه مردى او را حدیث کرد از ابوالزَّغل المرادى که گفت خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام بودم که مشغول تطهیر شد از براى نماز و موزه خود را از پاى بیرون کرد مارى داخل کفش آن جناب شد پس زمانى که خواست کفش خود را بپوشد غُرابى پیدا شد و موزه را ربود و بالا برد و بیفکند، آن مار از موزه بیرون شد سیّد تا این فضیلت را شنید آنچه وعده کرده بود به وى عطا کرد آنگاه آن را در شعر خود درآورد و گفت :

اَلا یا قَوْمُ لِلْعَجَبِ الْعُجابِ

لِخُفِّ اَبىِ الحسین وَلِلحُبابِ (الا بیات). (الا غانى ابوالفرج اصفهانى، 7/7-27، اخبارالسیّد، مرزبانى، ص 171)
----------------------------------------------------------------------------------------

معجزات بر بدن انسان

نوع چهارم معجزات آن حضرت است در زنده کردن مردگان و شفاى بیماران و معجزاتى که از اعضاى شریفه آن حضرت به ظهور آمده مانند خوب شدن درد چشم امیرالمؤمنین علیه السلام به برکت آب دهان مبارک آن حضرت که بر آن مالیده و زنده کردن آهوئى که گوشت آن را میل فرموده و زنده کردن بزغاله مرد انصارى را که آن حضرت را میهمان کرده بود به آن و تکلّم فاطمه بنت اَسَد رضى اللّه عنهما با آن حضرت در قبر و زنده کردن آن حضرت آن جوان انصارى را که مادر کور پیرى داشت و شفا یافتن زخم سلمة بن الا کوع که در خیبر یافته بود به برکت آن حضرت و ملتئم و خوب شدن دست بریده معاذ بن عفرا و پاى محمّد بن مسلمة و پاى عبداللّه عتیک و چشم قتاده که از حدقه بیرون آمده بود به برکت آن حضرت و سیر کردن آن حضرت چندین هزار کس را از چند دانه خرما و سیراب کردن جماعتى را با اسبان و شترانشان از آبى که از بین انگشتان مبارکش جوشید الى غیر ذلک (ر. ک بحار الانوار 18/1 45، باب 6 7)

 اثر دست مبارک پیامبر

اوّل راوندى و طبرسى و دیگران روایت کرده اند که کودکى را به خدمت حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم آوردند که براى او دعا کند چون سرش را کچل دید دست مبارک بر سرش کشید و در ساعت مو برآورد و شفا یافت. چون این خبر به اهل یمن رسید طفلى را به نزد مُسَیْلمه آوردند که دعا کند، مُسیلمه دست بر سرش کشید آن طفل کچل شد و موهاى سرش ریخت و این بدبختى به فرزندان او نیز سرایت کرد. (خرائج راوندى 1/29، اعلام الورى طبرسى 1/82)

فقیر گوید از این نحو معجزات واژگونه (در متن باژگونه آمده بود) از مسیْلمه بسیار نقل شده از جمله آنکه آب دهان نحس خود را در چاهى افکند آب آن چاه شور شد و وقتى دلوى از آب را دهان زد در چاه ریخت که آبش بسیار شود آن آبى که داشت خشک شد و وقتى آب وضوى او را در بستانى بیفشاندند دیگر گیاه از آن بستان نرست و مردى او را گفت دو پسر دارم در حق ایشان دعائى بکن. مُسَیْلمه دست برداشت و کلمه اى چند بگفت چون مرد به خانه آمد یکى از آن دو پسر را گرگ دریده بود و دیگرى به چاه افتاده بود. و مردى را درد چشم بود چون دست بر چشم او کشید نابینا گشت با او گفتند این معجزات واژگونه را چه کنى؟ گفت آن کس را که در حقّ من شک بود معجزه من بر وى واژگونه آید.

 دندانهاى آسیب ناپذیر

دوم سید مرتضى و ابن شهر آشوب روایت کرده اند که نابغه جَعْدى که از شُعراى حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم تعداد شده قصیده اى در خدمت آن حضرت مى خواند تا رسید به این شعر

شعر

بَلَغْنَا السَّمآءَ مَجْدنا وَجدُودَنا

وَاِنّا لَنَرجُوفَوْقَ ذلِکَ مَظْهَرا

مضمون شعر این است که ما رسیدیم به آسمان از عزّت و کرم و امیدواریم بالاتر از آن را، حضرت فرمود که بالاتر از آسمان کجا را گمان دارى؟ گفت بهشت یا رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلّم ! حضرت فرمود که نیکو گفتى خدا دهان ترا نشکند راوى گفت من او را دیدم صد و سى سال از عمر او گذشته بود و دندانهاى او در پاکیزگى و سفیدى مانند گل بابونه بود و جمیع بدنش درهم شکسته بود به غیر از دهانش و به روایت دیگر هر دندانش که مى افتاد از آن بهتر مى روئید. (امالى سید مرتضى 1/192، مناقب ابن شهر آشوب 1/117، اشعار جعدى در ص 214 مناقب آمده است)

 پایان ناپذیری خرما

سوّم روایت شده که ابو هریره خرمائى چند به خدمت حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم آورد و خواستار دعاى برکت شد پیغمبر آن خرما را در کف دست مبارک پراکنده گذاشت و خداى را بخواند و فرمود اکنون در انبان خود افکن و هرگاه خواهى دست در آن کن و خرما بیرون آور. (مناقب ابن شهرآشوب، 1/118) ابوهُریره پیوسته از آن مزْوَدِ خرما خورد و مهمانى کرد، هنگام قتل عثمان خانه او را غارت کردند و آن انبان را نیز ببردند ابوهریره غمناک شد و این شعر در این مقام بگفت

شعر

لِلنّاسِ هَمُّ وَلی فى النّاسِ هَمَّانِ                    هَمُّ الجِرابِ وَ قَتْلُ الشَیْخ عُثْمانِ.

 خرماى تازه از درخت خشک

چهارم و نیز روایت شده که حضرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم با گروهى از اصحاب به سراى ابوالهیثم بن التَّیِّهان رفت. اَبوالْهیثم گفت مرحبا به رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلّم و اصحابِهِ، دوست داشتم که چیزى نزد من باشد و ایثار کنم و مرا چیزى بود بر همسایگان بخش کردم. حضرت فرمود نیکو کردى جبرئیل چندان در حقّ همسایه وصیّت آورد که گمان کردم میراث برند، آنگاه نخلى خشک در کنار خانه نگریست، على علیه السّلام را فرمود قدحى آب حاضر ساخت، اندکى مضمضه کرده بر درخت بیفشاند، در زمان درخت خرماى خشک خرماى تازه آورد تا همه سیر بخوردند، این از آن نعمتها است که در قیامت شما را باشد. (مناقب ابن شهر آشوب 1/161 162. با مقدارى تفاوت)

 زنده کردن دو بچه

پنجم راوندى روایت کرده است که یکى از انصار بزغاله اى داشت آن را ذبح کرد به زوجه خود گفت که بعضى را بپزید و بعضى بریان کنید شاید حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم ما را مُشرّف گرداند و امشب در خانه ما افطار کند و به سوى مسجد رفت و دو طفل خُرد داشت چون دیدند که پدر ایشان بزغاله را کشت یکى به دیگرى گفت بیا تو را ذبح کنم و کارد را گرفت و او را ذبح کرد. مادر که آن حال را مشاهده کرد فریاد کرد و آن پسر دیگر از ترس گریخت و از غرفه به زیر افتاد و مرد. آن زن مؤمنه هر دو طفل مرده خود را پنهان کرد و طعام را براى قدوم حضرت مهیا کرد، چون حضرت داخل خانه انصارى شد جبرئیل فرود آمد و گفت یا رسول اللّه ! بفرما که پسرهایش را حاضر گرداند، چون پدر به طلب پسرها بیرون رفت مادر ایشان گفت حاضر نیستند و به جائى رفته اند. برگشت و گفت حاضر نیستند. حضرت فرمود که البتّه باید حاضر شوند و باز پدر بیرون آمد و مبالغه کرد مادر او را بر حقیقت مطّلع گردانید و پدر آن دو فرزند مرده را نزد حضرت حاضر کرد حضرت دعا کرد و خدا هر دو را زنده کرد و عمر بسیار کردند. (خرائج راوندى 2/926)

 برکت در طعام ابوایّوب

ششم از حضرت سلمان (ره) روایت است که چون حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم داخل مدینه شد به خانه ابوایّوب انصارى فرود آمد و در خانه او به غیر از یک بزغاله و یک صاع گندم نبود. بزغاله را براى آن حضرت بریان کرد و گندم را نان پخت و به نزد حضرت آورد و حضرت فرمود که در میان مردم ندا کنند که هر که طعام مى خواهد بیاید به خانه ابوایّوب، پس ابوایّوب ندا مى کرد و مردم مى دویدند و مى آمدند مانند سیلاب تا خانه پر شد و همه خوردند و سیر شدند و طعام کم نشد، پس حضرت فرمود که استخوانها را جمع کردند و در میان پوست بزغاله گذاشت و فرمود برخیز به اذن خدا! پس بزغاله زنده شد و ایستاد ومردم صدابه گفتن شهادتَیْن بلند کردند. (مناقب ابن شهر آشوب 1/174)

 شفاى مشرک و ایمان آوردن او

هفتم شیخ طبرسى و راوندى و دیگران روایت کرده اند که اَبو بَراء که او را (ملاعِبُ الا سنة) مى گفتند و از بزرگان عرب بود به مرض استسقا مبتلا شد. لبید بن ربیعه را به خدمت حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم فرستاد با دو اسب و چند شتر، حضرت اسبان و شتران را ردّ کرد و فرمود که من هدیه مشرک را قبول نمى کنم لبید گفت که من گمان نمى کردم که کسى از عرب هدیّه ابوبراء را ردّ کند. حضرت فرمود که اگر من هدیه مشرکى را قبول مى کردم البتّه از او را رد نمى کردم، پس لبید گفت که علّتى در شکم ابوبراء به هم رسیده و از تو طلب شفا مى کند. حضرت اندک خاکى از زمین برداشت و آب دهان مبارک خود را بر آن انداخت و به او داد و گفت این را در آب بریز و بده به او که بخورد. لبید آن را گرفت و گمان کرد که حضرت به او استهزاء کرده چون آورد و به خوردِ ابوبراء داد در همان ساعت شفا یافت چنانچه گویا از بند رها شد. (إعلام الورى طبرسى 1/84 85، خرائج راوندى 1/33)

 برکت در گوسفند اُمّ معبد

هشتم از معجزات متواتره که خاصه و عامه نقل کرده اند آن است که حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم چون از مکّه به مدینه هجرت فرمود در اثناى راه به خیمه امّ مَعْبَد رسید و ابوبکر و عامر بن فُهَیْرَه و عبداللّه بن اءُرْیقَط (اءَرَْقَطّ به روایت طبرى) در خدمت آن حضرت بودند و ام معبد در بیرون خیمه نشسته بود چون به نزدیک او رسیدند از او خرما و گوشت طلبیدند که بخرند. گفت ندارم. و توشه ایشان آخر شده بود، پس ام معبد گفت اگر چیزى نزد من بود در مهماندارى شما تقصیر نمى کردم. حضرت نظر کرد دید در کنار خیمه او گوسفندى بسته است فرمود اى ام معبد، این گوسفند چیست؟ گفت از بسیارى ضعف و لاغرى نتوانست که با گوسفندان به چریدن برود براى این، در خیمه مانده است. حضرت فرمود که آیا شیر دارد؟ گفت از آن ناتوانتر است که توقع شیر از آن توان داشت مدّتها است که شیر نمى دهد. حضرت فرمود رخصت مى دهى من او را بدوشم؟ گفت بلى، پدر و مادرم فداى تو باد! اگر شیرى در پستانش مى یابى بدوش. حضرت گوسفند را طلبید و دست مبارکش بر پستانش کشید و نام خدا بر آن برد و گفت خداوندا! برکت ده در گوسفند او، پس شیر در پستانش ریخت و حضرت ظرفى طلبید که چند کس را سیراب مى کرد و دوشید آنقدر که آن ظرف پر شد، به ام معبد داد که خورد تا سیر شد، پس به اصحاب خود داد که خوردند و سیر شدند و خود بعد از همه تناول نمود و فرمود که ساقى قوم مى باید که بعد از ایشان بخورد و بار دیگر دوشید تا آن ظرف مملو شد و باز آشامیدند و زیادتى که ماند نزد او گذاشتند و روانه شدند، چون ابومعبد که شوهر آن زن بود از صحرا برگشت پرسید که این شیر از کجا آورده اى؟ ام معبد قصه را نقل کرد. ابومعبد گفت مى باید آن کسى باشد که در مکّه به پیغمبرى مبعوث شده است. (إعلام الورى طبرسى 1/76 77)

 بزرگ شدن خانه و تمام نشدن غذا

نهم جماعتى از محدّثان خاصّه و عامّه روایت کرده اند که جابر انصارى گفت در جنگ خندق روزى حضرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم را دیدم که خوابیده و از گرسنگى سنگى بر شکم مبارک بسته، پس به خانه رفتم و در خانه گوسفندى داشتم و یک صاع جو، پس زن خود را گفتم که من حضرت را بر آن حال مشاهده کردم این گوسفند و جو را به عمل آور تا آن حضرت را خبر کنم. زن گفت برو و از آن حضرت رخصت بگیر اگر بفرماید به عمل آوریم، پس رفتم و گفتم یا رسول اللّه ! التماس دارم که امروز چاشت خود را به نزد ما تناول فرمائى. فرمود که چه چیز در خانه دارى؟ گفتم یک گوسفند و یک صاع جو. فرمود که با هر که خواهم بیایم یا تنها؟ نخواستم بگویم تنها گفتم هرکه مى خواهى و گمان کردم که على علیه السّلام را همراه خود خواهد آورد، پس برگشتم و زن خود را گفتم که تو جو را به عمل آور و من گوسفند را به عمل مى آورم و گوشت را پاره پاره کردم و در دیگ افکندم و آب و نمک در آن ریختم و پختم. و به خدمت آن حضرت رفتم و گفتم یا رسول اللّه، طعام مهیّا شده است. حضرت برخاست و بر کنار خندق ایستاد و به آواز بلند ندا کرد که اى گروه مسلمانان !اجابت نمائید دعوت جابر را، پس جمیع مهاجران و انصار از خندق بیرون آمدند و متوجّه خانه جابر شدند و به هر گروهى از اهل مدینه که مى رسید مى فرمود اجابت کنید دعوت جابر را، پس به روایتى هفتصد نفر و به روایتى هشتصد و به روایتى هزار نفر جمع شدند. جابر گفت من مضطرب شدم و به خانه دویدم و گفتم گروه بى حدّ و احصا با آن حضرت رو به خانه ما آوردند. زن گفت که آیا به حضرت گفتى که چه چیز نزد ما هست؟ گفتم بلى. گفت بر تو چیزى نیست حضرت بهتر مى داند. آن زن از من داناتر بود، پس حضرت مردم را امر فرمود که در بیرون خانه نشستند و خود و امیرالمؤمنین علیه السلام داخل خانه شدند. و به روایت دیگر همه را داخل خانه کرد و خانه گنجایش نداشت هر طایفه که داخل مى شدند حضرت اشاره به دیوار مى کرد و دیوار پس مى رفت و خانه گشاده مى شد تا آنکه آن خانه گنجایش همه به هم رسانید پس حضرت بر سر تنور آمد و آب دهان مبارک خود را در تنور انداخت و دیگ را گشود و در دیگ نظر کرد و به زن گفت که نان را از تنور بکن و یک یک به من بده. آن زن نان را از تنور مى کند و به آن حضرت مى داد حضرت با امیرالمؤمنین علیه السّلام در میان کاسه ترید مى کردند و چون کاسه پر شد فرمود اى جابر، یک ذراع گوسفند را با مرق بیاور. آوردم و بر روى ترید ریختند و ده نفر از صحابه را طلبید که خوردند تا سیر شدند، پس بار دیگر کاسه را پر از ترید کرد و ذراع دیگر طلبیده و ده نفر خوردند، پس بار دیگر کاسه را پر از ترید کرد و ذراع دیگر طلبید و جابر آورد. و در مرتبه چهارم که حضرت ذراع از جابر طلبید جابر گفت یا رسول اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلّم ! گوسفندى بیشتر از دو ذراع ندارد و من تا حال سه ذراع آوردم؟! حضرت فرمود که اگر ساکت مى شدى همه از ذراع این گوسفند مى خوردند، پس به این نحو ده نفر ده نفر مى طلبید تا همه صحابه سیر شدند، پس حضرت فرمود. اى جابر! بیا تا ما و تو بخوریم، پس من و محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم و على علیه السلام خوردیم و بیرون آمدیم و تنور و دیگ به حال خود بود و هیچ کم نشده بود و چندین روز بعد از آن نیز از آن طعام خوردیم. (بحارالانوار 18/32 34)

 شفاى چشم جانباز

دهم روایت شده که قتادة بن النّعمان که برادر مادرى ابوسعید خُدْرى است و از حاضر شدگان بدر و احد است در جنگ اُحد زخمى به چشمش رسید که از حدقه بیرون آمد، به نزدیک حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم آمد عرض کرد زنى نیکوروى دارم در خانه که او را دوست دارم و او نیز مرا دوست مى دارد و روزى چند نیست که با او بساط عیش و عرس گسترده ام سخت مکروه مى دارم که مرا با این چشم آویخته دیدار کند رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم چشم او را به جاى خود گذاشت و گفت

 (اَلل همَّ اکسهِ الْجَمالَ) او از اوّل نیکوتر گشت (خرائج راوندى 1/42) و آن دیده دیگر گاهى به درد مى آمد لکن این چشم هرگز به درد نیامد و از اینجا است که یکى از پسران او بر عمربن عبدالعزیز وارد شد عمر گفت کیست این مرد؟ او در جواب گفت

شعر

اَنَا ابْنُ الَّذی سالَتْ عَلَى الخَدِّعَیْنُهُ                   فَرُدَّت بِکَفِّ المُصطَفى اَحْسَنَ الرَّدِّ

فَعادَتْ کَما کانَتْ لاَِوّلِ مَرَّةٍ                          فَیا حُسْنَ ما عَیْنٍ وَ یا حُسْنَ ما رَدٍّ

و نظیر این است حکایت زیادبن عبدالله پسر خواهر میمونه بنت الحارث زوجه حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم وقتى به خانه میمونه آمد چون حضرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم به خانه تشریف آورد میمونه عرض کرد این پسر خواهر من است. آنگاه حضرت به جانب مسجد شد و (زیاد) ملازم خدمت بود و با آن حضرت نماز گذاشت، حضرت در نماز او را نزدیک خود جاى داد و دست مبارک بر سر او نهاد و بر دو طرف عارض و بینى او فرود آورد و او را به دعاى خیر یاد فرمود و از آن پس همواره آثار نور و برکت از دیدار او آشکار بود و از اینجاست که شاعر پسر او را بدین شعر ستوده است

شعر

یابْنَ الّذی مَسَحَ النّبىّ بِرأ سِهِ                              و دَعالَهُ بِالْخیرِ عِندَ الْمَسْجِدِ

مازالَ ذاکَ النُّور فی عرینِهِ                                 حتّى تبوّ برینه فی الملحدِ
-------------------------------------------------------------------------------------

معجزات بر دفع شرّ دشمنان

نوع پنجم در معجزاتى است که ظاهر شده از آن حضرت در کفایت شرّ دشمنان، مانند هلاک شدن مستهزئین و دریدن شیر (عتبة بن ابى لهب را و کفایت شرّ ابوجهل و ابولهب و امّ جمیل و عامر بن طفیل و زید بن قیس و معمر بن یزید و نضر بن الحارث و زُهَیر شاعر از آن حضرت الى غیر ذلک (ر. ک بحار الانوار 18/45 75) و ما در اینجا اکتفا مى کنیم به ذکر چند امر :

 توطئه ابوجهل

اوّل على بن ابراهیم و دیگران روایت کرده اند که روزى حضرت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم نزد کعبه نماز مى کرد و ابوجهل سوگند خورده بود که هرگاه آن حضرت را در نماز ببیند آن حضرت را هلاک کند، چون نظرش بر آن حضرت افتاد سنگ گرانى برداشت و متوجه آن حضرت شد و چون سنگ را بلند کرد دستش در گردنش غل شد و سنگ بر دستش چسبید و چون برگشت و به نزدیک اصحاب خود رسید سنگ از دستش افتاد و به روایت دیگر به حضرت استغاثه کرد تا دعا فرمود و سنگ از دستش رها شد، پس مرد دیگر برخاست و گفت من مى روم که او را بکشم، چون به نزدیک آن حضرت رسید ترسید و برگشت و گفت میان من و آن حضرت اژدهائى مانند شتر فاصله شد و دُم را بر زمین مى زد و من ترسیدم و برگشتم. (تفسیر قمى على بن ابراهیم 2/212)

 کشته شدن آزار دهندگان اسلام آورندگان

دوم مشایخ حدیث در تفسیر آیه شریفه (اِنّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزئینَ) (سوره حجر 15، آیه 95) روایت کرده اند که چون حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم خلعت با کرامت نبوت را پوشید اوّل کسى که به او ایمان آورد علىّ بن ابى طالب علیه السّلام بود، پس خدیجه رضى اللّه عنها ایمان آورد، پس ابوطالب با جعفر طیّار رضى اللّه عنهما روزى به نزد حضرت آمد دید که نماز مى کند و على علیه السّلام در پهلویش نماز مى کند، پس ابوطالب با جعفر گفت که تو هم نماز کن در پهلوى پسر عم خود، پس جعفر از جانب چپ آن حضرت ایستاد و حضرت پیشتر رفت پس زید بن حارثه ایمان آورد و این پنج نفر نماز مى کردند و بس. تا سه سال از بعثت آن حضرت گذشت، پس خداوند عالمیان فرستاد که ظاهر گردان دین خود را و پروا مکن از مشرکان پس به درستى که ما کفایت کردیم شرّ استهزاء کنندگان را. و استهزاء کنندگان پنج نفر بودند

ولید بن مغیره و عاص بن وائل و اَسوَد بن مطّلب و اَسْوَد بن عبد یغوث و حارث بن طلاطله، و بعضى شش نفر گفته اند و حارث بن قیس را اضافه کرده اند. پس جبرئیل آمد و با آن حضرت ایستاد و چون ولید گذشت جبرئیل گفت این ولید پسر مُغَیْره است و از استهزا کنندگان است؟ حضرت فرمود بلى، پس جبرئیل اشاره به سوى او کرد او به مردى از خُزاعه گذشت که تیر مى تراشید و پا بر روى تراشه تیر گذاشت ریزه اى از آنها در پاشنه پاى او نشست و خونین شد و تکبرش نگذاشت که خم شود و آن را بیرون آورد و جبرئیل به همین موضع اشاره کرده بود، چون ولید به خانه رفت بر روى کرسى خوابید (دخترش در پایین کرسى خوابید) پس خون از پاشنه اش روان شد و آن قدر آمد که به فراش دخترش رسید و دخترش بیدار شد، پس دختر با کنیز خود گفت که چرا دهان مَشک را نبسته اى؟ ولید گفت این خون پدر تو است، آب مَشک نیست، پس طلبید فرزند خود را و وصیت کرد و به جهنم پیوست، و چون عامر بن وائل گذشت جبرئیل اشاره به سوى پاى او کرد پس چوبى به کف پایش فرو رفت و از پشت پایش بیرون آمد و از آن بمرد و به روایتى دیگر خارى به کف پایش فرو رفت و به خارش آمد و آن قدر خارید که هلاک شد، و چون اسود بن مطّلب گذشت اشاره به دیده اش کرد او کور شد و سر بر دیوار زد تا هلاک شد. و به روایت دیگر اشاره به شکمش کرد آن قدر آب خورد که شکمش پاره شد و اسود بن عبدیغوث را حضرت نفرین کرده بود که خدا دیده اش را کور گرداند و به مرگ فرزند خود مبتلا شود و چون این روز شد جبرئیل برگ سبزى بر روى او زد که کور شد و براى استجابت دعاى آن حضرت ماند تا روز بدر که فرزندش کشته شد و خبر کشته شدن فرزند خود را شنید و مُرد، و حارث بن طلاطله را اشاره کرد جبرئیل به سر او، چرک از سرش آمد تا بمرد، گویند که مار او را گزید و مُرد، و نیز گویند که سموم به او رسید و رنگش سیاه و هیاءتش متغیر شد چون به خانه آمد او را نشناختند و آن قدر زدند او را که کشتندش و حارث بن قیس ماهى شورى خورد و آن قدر آب خورد که مرد. (بحار الانوار 18/53 55)

 انداختن بچه دان شتر بر پشت پیامبر

سوم راوندى و غیر او از ابن مسعود روایت کرده اند که روزى حضرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم در پیش کعبه در سجده بود و شترى از ابوجهل کشته بودند آن ملعون فرستاد بچه دان شتر را آوردند و بر پشت آن حضرت افکندند و حضرت فاطمه علیهاالسّلام آمد و آن را از پشت آن حضرت دور کرد و چون حضرت از نماز فارغ شد فرمود که خداوندا! بر تو باد به کافران قریش و نام برد ابوجهل و عُتْبه و شیبه و ولید و اُمیّه و ابن ابى مُعَیْط و جماعتى که همه را دیدم که در چاه بدر کشته افتاده بودند. (خرائج راوندى 1/51)

 حجاب میان پیامبر و مخالفان او

چهارم ایضا راوندى روایت کرده است که حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم در بعضى از شبها در نماز سوره (تَبَّتْ یَدا اَبى لَهب) تلاوت نمود، پس گفتند به امّ جمیل خواهر ابوسفیان که زن ابولهب بود که دیشب محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم در نماز بر تو و شوهر تو لعنت مى کرد و شما را مذمّت مى کرد. آن ملعونه در خشم شد و به طلب آن حضرت بیرون آمد و مى گفت اگر او را ببینم سخنان بد به او خواهم شنوانید و مى گفت کیست که محمّد را به من نشان دهد؟ چون از دَرِ مسجد داخل شد ابوبکر به نزد آن حضرت نشسته بود گفت یا رسول اللّه، خود را پنهان کن که امّ جمیل مى آید مى ترسم که حرفهاى بد به شما بگوید. حضرت فرمود که مرا نخواهد دید، چون به نزدیک آمد حضرت را ندید و از ابوبکر پرسید که آیا محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم را دیدى؟ گفت نه. پس به خانه خود برگشت. پس حضرت باقر علیه السّلام فرمود که خدا حجاب زردى در میان حضرت و او زد که آن حضرت را ندید و آن ملعونه و سایر کفّار قریش آن حضرت را مُذمَّم مى گفتند یعنى بسیار مذمّت کرده شده و حضرت مى فرمود که خدا نام مرا از زبان ایشان محو کرده است که نام مرا نمى برند و مذمم را مذمت مى گفتند و مذمّم نام من نیست. (خرائج راوندى 2/775)

 از بین رفتن شرف شریفهای عرب

پنجم ابن شهر آشوب و اکثر مورّخان روایت کرده اند که چون کفّار قریش از جنگ بدر برگشتند ابولهب از ابوسفیان پرسید که سبب انهزام شما چه بود؟ ابوسفیان گفت همین که ملاقات کردیم یکدیگر را گریختیم و ایشان ما را کشتند و اسیر کردند هر نحو که خواستند و مردم سفید دیدم که بر اسبان اَبْلَق سوار بودند در میان آسمان و زمین و هیچ کس در برابر آنها نمى توانست ایستاد.

ابورافع با امّ

/ 0 نظر / 83 بازدید