دستوران
 
نويسنده وب
پيوندهای روزانه

بهترین روش سعادت بخش براى زن   

 


روزى در جمع عدّه اى از اصحاب و یاران نشسته بودیم ، که حضرت رسول(ص ) سؤال فرمود: بهترین چیز براى زن چیست ؟

و هیچ یک از افراد جواب مناسبى براى آن نداشتند.
هنگامى که من به منزل ، نزد فاطمه علیها السلام آمدم ، موضوع را براى آن مخدّره ، مطرح کردم که امروز پیامبر خدا چنین سؤ الى را بیان نموده است ؟
حضرت فاطمه علیها السلام اظهار داشت : آیا هیچ کدام از اصحاب جواب آن را ندانستند؟
گفتم : خیر، کسى جوابى نداد.
پس از آن مخدّره اظهار نمود: بهترین چیزى که براى زن سعادت بخش و مفید مى باشد، آن است که مردى را نبیند و هیچ مرد نامحرمى نیز او را نبیند.
امام علىّ (ع) افزود: چون شب فرا رسید، در جلسه اى با حضور اصحاب و رسول خدا (ص )مشارکت نموده و من گفتم :یا رسول اللّه ! از ما سؤ ال کردى : چه چیزى براى زن بهتر است ؟
اکنون جواب آن را آورده ام و آن این که : بهترین چیز براى زن آن است که مردى را نبیند و هیچ مرد نامحرمى هم او را نبیند.
حضرت رسول (ص )فرمود: چه کسى این پاسخ را گفته است ؟
گفتم : فاطمه زهرا علیها السلام.
حضرت فرمود: بلى، دخترم راست گفته است، همانا که او پاره تن من مى باشد.

احقاق الحق، ج 25، ص 350، اعیان الشّیعه، ج 1، ص 322.
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

شادمانى ملائکه از قضاوت حضرت زهرا علیها السلام  

امام حسن عسکرى (ع) حکایت فرمود: روزى دو نفر زن همسایه ، که یکى از آن دو نفر از دوستان وشیعیان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام و دیگرى از مخالفین و از دشمنان ایشان بود، بر سر مسئله اى از مسائل دین با یکدیگر اختلاف ونزاع پیدا کردند؛ و چون به توافق نرسیدند، جهت رفع اختلاف و روشن شدن حقیقت نزد فاطمه زهرا علیها السلام شرف حضور یافتند.
حضرت زهرا علیها السلام پس از توجّه به سخنان دو طرف و شنیدن استدلال هر دو نفر، حقّ را با زن شیعه دانست و استدلال و محاجّه او را تشریح نمود، و او چون بر رقیب مخالف خود تسلّط یافت ، شادمان و خوشحال گردید و امّا زن مخالف چون دلیلى بر حقّانیت خود نداشت تسلیم شد و ساکت ماند.
پس از آن، حضرت زهرا علیها السلام خطاب به زن شیعه کرد و فرمود: همانا ملائکه به جهت پیروزى و شادمانى تو، شادمان گردیدند و شیطان بسیار غمگین و محزون گشت .
امام حسن عسکرى (ع) در ادامه فرمایش خود افزود: در این هنگام ، خداوند متعال به ملائکه خطاب نمود و فرمود: اى ملائکه ! اکنون چون فاطمه زهرا، گشایشى براى این زن باایمان به وجود آورد و او را شادمان و مسرور نمود؛ پس درجات او را در بهشت چندین برابر افزایش دهید.

احتجاج طبرسى : ج 1، ص 18، تفسیر امام عسکرى (ع) : ص 346.
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
حجاب در برابر نابینا   
شخصى که نابینا بود از حضرت فاطمه اجازه خواست تا به حضور او برود، حضرت فاطمه اجازه داد ولى در طول ملاقات حجاب بر سر داشت. پیامبر خدا (ص ) به او فرمود: چرا حجاب در بر نمودى در حالى که او تو را نمى‏دید؟ حضرت فاطمه گفت: اگر او مرا نمى‏بیند، من او را مى‏بینم، و او بوى تن مرا نیز حس مى‏کند. پیامبر فرمود: شهادت مى‏دهم که تو پاره‏اى از وجود من هستى.
دعائم الاسلام، قاضی نعمان، ج2، ص214.

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ ] [ ۳:٥۱ ‎ق.ظ ] [ هادی دستورانی ]


اذان ناتمام 
  
بعد از رحلت پیامبر (ص ) ، بلال دیگر اذان نگفت . تا اینکه روزى حضرت فاطمه سلام الله علیها فرمود: من میل دارم صداى اذان بلال را بشنوم .
پس بلال را حاضر کردند و او مشغول اذان گفتن شد: الله اکبر.
حضرت زهرا سلام الله علیها شروع به گریستن کرد. چون بلال گفت :
اشهد ان محمدا رسول الله
حضرت فاطمه سلام الله علیها فریاد بلندى کشید و بى هوش شد.
اطرافیان فریاد زدند: اى بلال ! دست از اذان گفتن بردار که دختر رسول الله از دنیا رفت .
پس از لحظاتى چند، حضرت زهرا سلام الله علیها به هوش آمد و به بلال فرمود: ادامه بده .
بلال گفت : مرا معاف دار، اى دخت رسول الله ! چون بر جان شما مى ترسم. پس آن حضرت بلال را معاف کرد و آن اذان ناتمام ماند .

من لا یحضره الفیقه ، حدیث 907، ج 1 ص 297.
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

چاره جوئی جهت حفظ حیا و عفاف حتی برای پس از مرگ   

هنگامى که زمان رحلت حضرت فاطمه زهرا علیها السلام نزدیک شد، اسماء بنت عمیس را طلب کرد.
و چون اسماء نزد ایشان حضور یافت ، به او فرمود: اى اسماء! وقت جدائى و فراق من فرا رسیده است، مى خواهم بعد از آن که فوت نمودم ، جسد مرا به وسیله اى بپوشانى ، تا آن که هنگام تشییع جنازه ام و حجم بدنم مورد دید افراد نامحرم قرار نگیرد.
اسماء با شنیدن این کلمات بسیار اندوهگین و محزون گردید.
و چون حضرت زهرا علیها السلام، بر خواسته و پیشنهاد خود اصرار ورزید، اسماء اظهار داشت : اى حبیبه خدا! من در حبشه ، تخت هائى را دیده ام که مخصوص حمل و تشییع جنازه زن درست مى کرده اند.
حضرت زهرا علیها السلام با شنیدن آن خوشحال شد و تقاضا نمود که تابوتى همانند آن را برایش تهیّه نمایند. وقتى اسماء آن تابوت را تهیّه کرد و نزد ایشان آورد، حضرت آن را مشاهده نمود و فرمود: شما با این تابوت ، جسد مرا از دید افراد و نامحرمان مستور و پنهان خواهید داشت ، خداوند متعال بدن شما را از آتش دوزخ مستور گرداند.

إحقاق الحقّ ج 25، ص 549، اعیان الشّیعةج 1، ص320.
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

سفارشى مهمّ در آخرین لحظات

از امام باقر (ع) روایت شده است چون مریضى فاطمه زهرا علیها السلام که به جهت صدمات وارده به وجود آمده بود شدّت یافت ، دست به سوى آستان مقدّس الهى بلند کرده و با خداوند متعال مناجات و راز و نیاز مى نمود و از جمله مناجات ها و استغاثه هاى آن حضرت چنین بود:
«یا حَىُّ یا قَیُّوم بِرَحْمَتِک اسْتَغیثُ فَاغِثْنى اللّهمّ زَحْزِحْنی عَنِ النّارِ وادْخِلْنى الْجَنَّةَ والْحِقْنى بِمُحمَّد»
و هرگاه امیرالمؤ منین، علىّ (ع)  کنار بستر همسرش ، فاطمه زهرا علیها السلام مى آمد، براى او این چنین دعا مى نمود:
اى فاطمه! خداوند، تو را عافیت و سلامتى عنایت فرماید، و تو را زنده و سالم نگه دارد.
ولیکن حضرت زهرا علیها السلام در مقابل دعاى شوهرش، چنین اظهار مى داشت : چه قدر خوب است که هر چه زودتر به خداى خویش ملحق شوم و با او ملاقات کنم .
و سپس در آخرین لحظات عمر شریفش ، وصیّت خود را پیرامون مهریّه اش و همچنین اثاث و اسباب منزل که متعلق به خودش بود مطرح کرد و در پایان به همسرش امام علىّ (ع)  خطاب کرد و اظهار داشت :یا علىّ! پس از من با امامه دختر ابوالعاص ازدواج نما، چون که او همانند خودم نسبت به فرزندانم دلسوز و مهربان مى باشد.

مستدرک الوسائل : ج 2، ص 134، ح 7، و ص 360، ح 4.

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ ] [ ۳:٢٦ ‎ق.ظ ] [ هادی دستورانی ]

 

مقید بودن فاطمه (س) به آداب اسلام  



از مستحبات آن است که نمازگزار از بوى خوش استفاده نماید و با لباس پاکیزه نماز بخواند و با احترام و وقار براى عبادت خدا مشغول شود.
لحظات آخر عمر حضرت زهرا (س) بود چند لحظه اى به اذان مغرب باقى مانده بود نزدیک بود که وقت نماز فرا رسد، فاطمه (س) به اسماء بنت عمیس فرمود «عطر مرا بیاور» سپس وضو گرفت ، و در این هنگام که مى خواست نماز بخواند، حالش منقلب شد، سرش را به زمین نهاد، به اسماء گفت: کنار سرم بنشین، هنگامى که وقت نماز فرا رسید، مرا بلند کن تا نمازم را بخوانم، اگر برخاستم که چیزى نیست و اگر برنخاستم شخصى را نزد على (ع)  بفرست تا خبر فوت مرا به او بدهد. اسماء میگوید: وقت نماز فرا رسید، گفتم :الصلاة یا بنت رسول الله : اى دختر رسول خدا وقت نماز است.
جوابى نشنیدم ، ناگاه متوجه شدم که حضرت زهرا (س) از دنیا رفته است براستى باید از زهراى اطهر (س)درس پاکیزگى و مقید بودن به آداب اسلام را آموخت در آن حال ، لباس نمازش را پوشید و بوى خوش استعمال کرد تا نماز بخواند و قبل از وقت خود را آماده نماز کند.


کشف الغمه ، ج 2، ص 62

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ ] [ ٢:٥٥ ‎ق.ظ ] [ هادی دستورانی ]
[ ۱۳٩۳/٧/۱٦ ] [ ٩:۳٧ ‎ب.ظ ] [ هادی دستورانی ]

فرا رسیدن سال روز شهادت پنجمین ستاره فروزان منظومه امامت و ولایتحضرت امام محمّد باقر علیه السلام بر رهروان ایمان و معنویت تسلیت باد . . .

::
::
پنچمین حجت حق حضرت باقر که خدا
بهر او خلقت این دایره گردون کرد
گشت مسموم جفا از اثر زهر ولید
شیعیان را به جهان غمزده و محزون کرد . . .
::
::

شیعه را دل ز عزایت شده داغ
که بود قبر تو بى شمع و چراغ
ظلمِ این امتِ دور از ادراک
کرده یکسان حَرمت را با خاک . . .
::
::
گریند در عزای تو پیوسته مرد و زن
سوزند از برای تو هر روز خاص و عام
گاهی به دشت کرب و بلا بوده ای اسیر
گاهی به کوفه بر تو شد ظلم، گه به شام
::
::
راحت شدی ز جور و جفای هشام دون
آن دم که گشت عمر تو را از زهر کین تمام
داریم حاجتی که ز لطف و عنایتی
بر قبر بی چراغ تو گئیم یک سلام
::
::
نزد حق یافته فیض دیدار
جسم تو خفته و روحت بیدار
خود تو مظلومى و قبر تو خراب
دیده دهر ازین غصه پر آب . . .
::
::
امروز وارث داغ های کربلا با تنی مسموم
از یادآوری خاطرات تلخ کودکی اش رها خواهد شد.
شهادت امام باقر علیه السلام تسلیت باد . . .
::
::
به غربت علی و خاندان او سوگند
امام ما ز جهان رفت با دلی مغموم
هماره قصه مظلومی‌اش به خاک بقیع
بود ز غربت قبرش برای ما معلوم . . .

[ ۱۳٩۳/٧/٩ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ هادی دستورانی ]

شرمسارى دشمن در کنار کعبه

در سالى که امام محمّد باقر (ع) جهت زیارت خانه خدا وارد مکّه معظّمه شده بود، پس از طواف ، در گوشه اى از حرم نشست و مردم بسیارى جهت پرسش مسائل خود اطراف حضرت اجتماع کرده بودند.
در همان سال هشام بن عبدالملک نیز به همراه برخى از اطرافیان خود، که از آن جمله نافع - غلام عمربن خطّاب - بود، وارد مسجدالحرام شدند.
نافع با دیدن امام (ع) ، از هشام بن عبدالملک پرسید: این شخص کیست که مردم این چنین اطراف او گرد آمده اند؟
هشام گفت : او ابو جعفر، محمّد بن علىّ است .
نافع گفت : نزد او مى روم و سؤ الى از او مى نمایم ، که جواب آن را فقط پیامبر و یا وصىّ او مى داند؛ و هشام موافقت کرد.
پس نافع نزدیک آمد و در جمع افراد نشست و سپس گفت : من تورات و انجیل و زبور و فرقان را خوانده ام ؛ و تمام معارف و احکام حلال و حرام را مى شناسم

اکنون آمده ام تا مسائلى را سؤ ال کنم که جواب آن تنها نزد پیامبر، یا وصىّ او، یا پسر پیامبر خواهد بود.
امام فرمود: آنچه مى خواهى سؤ ال کن .
نافع گفت : بین حضرت عیسى (ع) و حضرت محمّد (ص) چه مقدار زمان فاصله بوده است؟
حضرت فرمود: جواب آن را طبق عقیده شما پاسخ گویم ، یا طبق نظر خودم بیان کنم ؟
نافع گفت : هر دو جواب را بفرما.
امام (ع) فرمود: بنابر نظریّه ما اهل بیت ، فاصله آن به مقدار پانصد سال ؛ ولى بنابر نظریّه شما ششصد سال فاصله بود.
نافع گفت : یابن رسول اللّه! سؤالى دیگر مطرح نمایم ؟
حضرت فرمود: آنچه مى خواهى مطرح کن .
گفت : خداوند متعال از چه وقت بوده است ؟
امام محمّد باقر (ع) فرمود: بگو چه وقت نبوده است، تا پاسخ تو را بیان کنم؛ و سپس افزود: منزّه است خداوندى که قبل از هر چیزى بوده و بعد از هر چیزى خواهد بود، نه شریکى دارد و نه فرزندى ، او تنها و بى مانند است .
سپس نافع نزد هشام آمد و گفت: به راستى او عالم ترین مردم و همانا او فرزند رسول خدا است.

احتجاج طبرسى : ج 2، ص 178، ش 205.
--------------------------------------------------------
 

خبر از حکومت بنی عباس

امام باقر علیه السلام سال ها قبل از روی کار آمدن بنی عباس، خبر خلافت آنان و چگونگی آن را به منصور دوانقی داد.

ابو بصیر واقعه را چنین گزارش می کند: در حضور امام باقر علیه السلام در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بودیم و این در روزهایی بود که حضرت سجاد علیه السلام تازه به شهادت رسیده و قبل از زمانی بود که حکومت به دست فرزندان عباس بیفتد. (31)

در این هنگام دوانیقی و داود بن سلیمان به مسجد داخل شدند. با دیدن حضرت باقر علیه السلام، داود تنها به نزد امام باقر علیه السلام آمد، آن حضرت از او پرسید: چرا دوانیقی این جا نیامد؟ داود گفت: او جفا می کند و سخت تنگدست و پریشان است.

امام باقر علیه السلام فرمود: روزها می گذرد تا آن گاه که وی بر مردم حکومت می کند. او بر گرده مردم سوار می شود و شرق و غرب این دیار را تصاحب می کند و طول عمر نیز خواهد داشت.  او آن چنان گنجینه ها را از اموال انباشته می کند که قبل از او کسی چنین نکرده است. داود بن سلیمان این خبر را به منصور دوانیقی رسانید. دوانیقی با دستپاچگی تمام به نزد امام آمد و عرضه داشت: جلال و عظمت شما مانع شد که در محضر شما بنشینیم! و بعد با اشتیاق تمام از امام باقر علیه السلام پرسید: این چه خبری است که داود به من داد؟

امام باقر علیه السلام، فرمود: آنچه گفتیم پیش خواهد آمد.

دوانیقی: آیا حکومت ما پیش از حکومت شماست؟

امام علیه السلام: بلی.

دوانیقی: آیا پس از من یکی دیگر از فرزندانم حکومت می کند؟

امام علیه السلام: بلی.

دوانیقی: آیا مدت حکومت بنی امیه بیشتر است یا مدت حکومت ما؟

امام علیه السلام: مدت حکومت شما. امام باقر علیه السلام در ادامه فرمود: فرزندان شما این حکومت را به دست می گیرند و چنان با حکومت بازی می کنند که بچه ها با توپ بازی می کنند. این خبری است که پدرم به من داده است.

هنگامی که منصور دوانیقی به حکومت رسید از پیشگویی امام باقر علیه السلام در شگفت ماند. 
______________________________________ 

شفای نابینا

ابوبصیر از شاگردان برجسته امام باقر علیه السلام بود. او از بینایی محروم بود و از این جهت شدیدا رنج می برد. روزی به حضور امام باقر علیه السلام شتافته و از آن حضرت پرسید: آیا شما وارث پیامبر هستید؟

امام: بلی.

- آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله وارث تمام پیامبران و وارث علوم و دانش های آنان بود؟

امام: بلی.

- شما می توانید مرده را زنده کنید و کور مادرزاد را معالجه نمایید و از آنچه که مردم در خانه هایشان می خورند، خبر دهید؟

امام: بلی. ما همه این ها را به اذن خداوند انجام می دهیم.

او می گوید: در این هنگام امام باقر علیه السلام فرمود: ای ابابصیر! نزدیک بیا. من نزدیک حضرت رفتم. آن حضرت با دست مبارک خود روی چشمان مرا مسح نمود. در این حال من خورشید و آسمان و زمین و خانه ها و هرچه در شهر بود همه را دیدم.

آن گاه به من فرمود: آیا می خواهی که این چنین باشی و در روز قیامت حساب تو مانند بقیه مردم باشد و خداوند هرچه را اراده فرمود، همان شود یا می خواهی به حال اول برگردی و بدون حساب به بهشت بروی؟! ابوبصیر گفت: می خواهم به حال اول برگردم.

پیشوای پنجم بار دیگر دست بر چشمان ابوبصیر کشید و چشمان او به حال اول برگشت. 
______________________________________________ 

سیری در ملکوت

جابر بن یزید جعفی می گوید: از امام باقر علیه السلام پرسیدم: مراد از ملکوت آسمان و زمین که به حضرت ابراهیم خلیل الله علیه السلام، ارائه نمودند چیست؟ همان واقعه ای که خداوند متعال در قرآن شریف آن را یادآور شده و می فرماید: «و کذلک نری ابراهیم ملکوت السموات والارض » ; «و این چنین ملکوت آسمان ها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم.» پس دیدم که دست مبارک خود را به جانب آسمان برداشت و به من فرمود: نگاه کن تا چه می بینی؟ من نوری دیدم که از دست آن حضرت به آسمان متصل شده بود، چنانکه چشم ها خیره می شد. آنگاه به من فرمود: ابراهیم علیه السلام ملکوت آسمان و زمین را چنین دید. امام باقر علیه السلام در این لحظه دست مرا گرفته و به درون خانه برد. لباس خود را عوض کرده و فرمود: چشم برهم بگذار! بعد از لحظاتی گفت: می دانی در کجا هستیم؟ گفتم: خیر. فرمود: در آن ظلماتی هستیم که ذوالقرنین به آن جا گذر کرده بود. گفتم: اجازه می دهید که چشم هایم را باز کنم. فرمود: باز کن اما هیچ نخواهی دید. چون چشم گشودم در چنان تاریکی بودم که زیر پایم را نمی دیدم.

اندکی رفتیم باز هم فرمود: جابر! می دانی در کجائی؟ گفتم: خیر. امام فرمود: بر سر چشمه ای که خضر از آن آب حیات خورده بود، قرار داری.

آن حضرت همچنان مرا از عالمی به عالم دیگر می برد تا به پنج عالم رسیدیم. فرمود: ابراهیم علیه السلام ملکوت آسمان ها را این چنین [که تو ملکوت زمین] را دیدی مشاهده کرد. ... او ملکوت آسمان ها را دید که دوازده عالم است و هر امامی که از ما از دنیا برود، در یکی از این عالم ها ساکن می شود تا آنکه وقت ظهور قائم آل محمد صلی الله علیه و آله فرا رسد. امام باقر علیه السلام دوباره فرمود: چشم بر هم بگذار و بعد از لحظه ای فرمود: چشم بگشا! چون چشم گشودم خود را در خانه آن حضرت دیدم. آن بزرگوار لباس قبلی خود را پوشید و به مجلس قبلی برگشتیم. من عرض کردم: فدایت شوم چه قدر از روز گذشته؟ فرمود: سه ساعت. 
_______________________________________________ 

در اندیشه یاران

پرورش یافتگان مکتب امام باقر علیه السلام آن چنان هوشمندانه عمل می کردند که هر کدام در هر منطقه ای که حضور داشتند، تمام مخالفین و دشمنان اسلام و اهل بیت علیهم السلام از نفوذ و عظمت آنان در هراس بودند. آنان با فعالیت های فرهنگی و سیاسی خود طرح ها و نقشه های شیطانی حکومت های ستمگر را افشا نموده و با سخنان روشنگرانه، حقانیت اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله را به گوش مردم می رساندند. این فعالیت ها آنچنان مؤثر بود که طاغوت های زمان، وجود آنان را تحمل نکرده و دستور قتلشان را صادر می کردند.

امام باقر علیه السلام در این میان از راه های مختلفی به یاران خویش کمک نموده و در حفظ جان آنان می کوشید. داستان زیر در عین اینکه یکی از کرامت های مهم حضرت به شمار می رود از شیوه های مختلف آن حضرت در یاری رساندن به دوستانش نیز حکایت دارد:

جابر جعفی یکی از مهم ترین یاران و شاگردان امام باقر علیه السلام است. او 18 سال در مدینه از محضر امام باقر علیه السلام بهره برد و هزاران حدیث نورانی را در سینه خود جای داده بود. وی داستانی شنیدنی دارد که در این جا می خوانیم:

نعمان بن بشیر در سفر به مدینه جابر را همراهی می نمود. او می گوید: هنگامی که به شهر رسیدیم مستقیما به زیارت امام باقر علیه السلام شرفیاب شدیم. موقع برگشت، وی با خوشحالی تمام از امام علیه السلام خداحافظی کرده و با هم به سوی عراق رهسپار شدیم. روز جمعه بود که به نزدیک چاه «اخیرجه »  رسیدیم. در آن جا نماز ظهر را خوانده و بعد از اندکی استراحت به راه افتادیم. در این هنگام ناگاه مرد بلند قامت و گندمگونی نزد جابر آمد و نامه ای به او داد. جابر آن را گرفت و بوسید و بر چشمانش نهاد. در آن نامه نوشته شده بود: «از جانب محمد بن علی به سوی جابر بن یزید.» جای مهر در آن نامه تر و تازه بود، به همین جهت، جابر به آن مرد بلندقامت گفت: از پیش امام باقر علیه السلام چه ساعتی حرکت کرده ای؟

مرد ناشناس  : همین لحظه!

جابر: قبل از نماز یا بعد از نماز؟

مرد ناشناس: بعد از نماز.

جابر به خواندن نامه مشغول شد، اما با خواندن آن هر لحظه چهره اش دگرگون می شد و نشانه های ناراحتی در رخسارش نمایان می گردید، تا اینکه به آخر نامه رسید، او نامه را با خود داشت و ما همچنان به حرکت خود ادامه دادیم. از وقتی که جابر نامه را خوانده بود  ، دیگر او را شادمان ندیدم تا اینکه شب به کوفه رسیدیم و من در منزل خود به استراحت پرداختم.

چون صبح شد، به خاطر احترام و بزرگداشت جابر به نزدش رفتم. با شگفتی تمام دیدم از خانه اش بیرون آمده و به سوی من می آید اما مانند کودکان تعدادی مهره استخوانی و قاب که با آن بازی می کنند به گردن انداخته و بر یک چوب نی سوار شده و دیوانه وار می گوید:

اجد منصور بن جمهور

امیرا غیر مامور

«منصور بن جمهور را فرماندهی می بینم که فرمانبردار نیست.»

و اشعاری از این قبیل می خواند. او به من نگاه کرد و من هم به او. او به من چیزی نگفت و من هم با او حرفی نزدم. هنگامی که این شاگرد بزرگ امام باقر و دانشمند برجسته را در چنین حالی دیدم، دلم به حالش سوخت و گریه کردم. کودکان و سایر مردم به اطراف ما جمع شدند. جابر به همراه کودکان جست و خیز می کرد و به میدان بزرگ کوفه (رحبه) آمد. مردم به همدیگر می گفتند:

«جن جابر; جابر دیوانه شده است.»

به خدا سوگند چند روزی نگذشت که از جانب هشام بن عبدالملک نامه ای به والی کوفه رسید. او در آن نامه به حاکم کوفه دستور داده بود که: «مردی در کوفه به نام جابر بن یزید جعفی است، او را یافته و گردنش را بزن و سرش را نزد ما بفرست.» حاکم کوفه بعد از خواندن نامه متوجه اهل مجلس شد و گفت: جابر بن یزید جعفی کیست؟ گفتند: خدا تو را اصلاح کند. او مردی دانشمند و فاضل و محدث بود که بعد از انجام مراسم حج و برگشتن از خانه خدا دیوانه شد و هم اکنون روزها در میدان بزرگ شهر بر نی سوار شده و با کودکان بازی می کند.

حاکم به اتفاق جمعی آمد و از بالای بلندی، میدان را نگریست. او را دید که بر نی سوار است و به همراه بچه ها بازی می کند. گفت: «خدا را شکر که مرا از کشتن او بازداشت!» نعمان بن بشیر در ادامه می گوید: از این ماجرا چندی نگذشته بود که منصور بن جمهور وارد کوفه شد و گفته های جابر به حقیقت پیوست. 
____________________________________________ 

جنیان در حضور امام باقر علیه السلام

امامان معصوم علیهم السلام حجت های خدایی و پیشوایان هدایت و چراغ های فروزان در تاریکی ها برای تمام اهل دنیا و آخرت هستند. همچنانکه در زیارت جامعه کبیره می خوانیم: «السلام علی ائمة الهدی، و مصابیح الدجی، و اعلام التقی و ذوی النهی و اولی الحجی، و کهف الوری، و ورثة الانبیاء، والمثل الاعلی، والدعوة الحسنی و حجج الله علی اهل الدنیا والاخرة والاولی; (41) سلام بر امامان هدایت و چراغ های شب تار و پرچم های تقوی و صاحبان خرد و دارندگان عقل و پناه مردم و وارثان پیغمبران و مثل اعلا [ی الهی] و [صاحب] دعوت نیکوتر و حجت های الهی بر اهل دنیا و آخرت و اولی.»

بر این اساس امامان معصوم علیهم السلام برای تمام اهل دنیا از جن و انس و تمام گروه ها و ملت های جهان، حجت الهی و رهبر حقیقی شمرده می شوند.

همچنانکه پیامبر صلی الله علیه و آله بر جن و انس مبعوث شده بود و در آیات 29 تا 31 سوره احقاف این نکته بیان گردیده است، اوصیای او نیز چنین بودند.

با توجه به این نکات فشرده، در این رابطه 2 داستان زیر را می خوانیم:

الف) سعد اسکاف می گوید: روزی با حضرت باقر علیه السلام کار ضروری داشتم. به صحن منزل آن حضرت وارد شده و خواستم به داخل اتاق بروم. امام فرمود: «عجله نکن!» من در حیاط منزل امام علیه السلام مدتی جلو آفتاب ماندم... تا اینکه بعد از مدتی با کمال شگفتی دیدم که اشخاصی از اتاق خارج شده و به سوی من آمدند. آنان از کثرت عبادت لاغر شده بودند. به خدا سوگند! سیمای زیبا و معنوی آنان مرا آن چنان شیفته نمود که وضع خود را (ناراحتی در هوای گرم) فراموش کردم. وقتی به محضر حضرت مشرف شدم به من فرمود: «گویا تو را ناراحت کردم.» عرض کردم: آری! به خدا قسم من وضع خود را فراموش کردم. اشخاصی از نزد من گذشتند که همه یکنواخت بودند و من مردمی خوش قیافه تر از این ها ندیده بودم.

فرمود: ای سعد! آن ها را دیدی؟ گفتم: آری. فرمود: ایشان برادران تو از طایفه جن هستند. عرض کردم: خدمت شما می آیند؟ فرمود: آری می آیند و مسائل دینی و حلال و حرام خود را از ما می پرسند. (

ب) ابو حمزه ثمالی می گوید: روزی جهت شرفیابی به حضور امام باقر علیه السلام اجازه خواستم، گفتند: عده ای خدمت آن حضرت هستند. به همین جهت اندکی صبر کردم تا آن ها خارج شوند. پس کسانی خارج شدند که آن ها را نمی شناختم و به نظرم غریب و ناآشنا می آمدند. اجازه شرفیابی گرفتم، داخل شدم و به حضرت عرض کردم: فدایت شوم، الآن زمان حکومت بنی امیه است و از شمشیرهای آن ها خون می چکد. (یعنی ورود افراد ناشناس برای شما خطر آفرین است). امام فرمود: ای ابا حمزه! اینان گروهی از شیعیان از طایفه جن بودند و آمده بودند تا از مسائل دینی خود سؤال کنند. آیا نمی دانی که امام حجت خداوند برجن و انس می باشد؟ 
__________________________________________________ 

سیمای حقیقت

ابوبصیر از دوستان روشن دل اما باقر علیه السلام در یکی از سال ها در مراسم حج به همراه آن امام طواف می کرد. او می گوید: از زیادی صداها و تکبیرهای حجاج به شگفت آمدم و به امام عرضه داشتم: «ما اکثر الحجیج و اکثر الضجیج (44) ; چه قدر حاجی زیاد شده است و سر و صداها چه قدر بیشتر شده.»

در این موقع امام علیه السلام فرمود: «یا ابا بصیر! ما اقل الحجیج و اکثر الضجیج; ای ابابصیر! چه قدر حاجی کم است اما سر و صدا زیاد است.» آیا می خواهی راستی گفته ام را ثابت کنم و خودت با چشم خویش حقیقت گفتار مرا ببینی؟

عرض کردم: چه طور ممکن است ای مولای من؟!

فرمود: «جلوتر بیا!» من به امام باقر علیه السلام نزدیک شدم. دست مبارک را بر چشم هایم کشید و چند جمله دعا کرد. در این حال من بینایی خود را باز یافتم. امام باقر علیه السلام فرمود: ای ابا بصیر! حالا به حاجیان طواف کننده بنگر. هنگامی که به جمعیت نگاه کردم، بسیاری از مردم را به صورت میمون و خوک هایی دیدم که در گرد کعبه در حالت حرکت بودند و افراد با ایمان و حاجیان حقیقی در میان آنان مانند نوری در ظلمات می درخشیدند. عرض کردم: «ای مولای من! درست فرمودی و حقیقت گفتار شما بر من ثابت شد، «ما اقل الحجیج و اکثر الضجیج; چه قدر حاجی کم و سر و صدا زیاد است.» آن گاه حضرت لب های مبارک را به حرکت در آورد و با خواندن دعائی، چشم های من به حالت اول برگشت.

[ ۱۳٩۳/٧/٩ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ هادی دستورانی ]

فرا رسیدن دهه فجر انقلاب اسلامی بر فجر افرینان مبارکباد.

[ ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ] [ هادی دستورانی ]
[ ۱۳٩٢/۱٠/۸ ] [ ۸:٥٦ ‎ق.ظ ] [ هادی دستورانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من هادی دستورانی, از این که به وبلاگـم امدید,خوش امد می گویم امیدوارم لحظات خوبـی داشته باشـید. هـدف از ایجـــاد این وبلاگ خدمــت به اســلام وپاسخگــویی به مسـائل اعتقادی در حد توان علمی خودم و مسـایل مربوط به وبلاگ می باشد که جواب سوال یا به صورت خصوصی به ایمیلتان ارسال می شود و یا این که اگر سوال مفیـدی باشد , سوال و جوابش را در وبلاگ قرار میدهیم تا همه استفاده نمایند, امیدوارم با طرح سوالات و نظرات ما را در این راه یاری نمائید. التماس دعا
موضوعات وب
لینک های مفید
RSS Feed



برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب